
امروز بر حسب اتفاق گذرم به سایت http://mihanjobs.com افتاد
در نظر اول یک چیز نظرم رو جلب کرد و اون هم تناسب بسیار جالب کارفرما و کارجویان بود .
472 در مقابل 7741
واقعا اون چند میلیون شغلی که ایجاد شد کجاست؟ شاید هم این آمار متعلق به قرون وسطا باشه و یا شاید هم بیکار هایی از هند و فلیپین و آسیای دور و ... تو این سایت ثبت نام کردند.
خارج از هر گونه تحلیل و پرسشی این عدد برای من خیلی جالب بود
(این متن صرفا برگرفته از تجربیات شخصی بنده هست و به هیچ عنوان نه سیاسی است ، نه اجتماعی ، نه اقتصادی و نه هیچ چیز دیگر ... فقط و فقط یک دل نوشته است)
وقتی تقویم را ورق میزنی و به امروز که میرسی و آنگاه که چشمت به نام امروز طلاقی میکند
ثانیه ها مکثی بلند مدت می کنند
امروز به نام مظلوم ترین موجود هستی نام نهاده شده
چه آن بانویی که این روز به مناسبت آن مظلوم بزرگ نام نهاده شد و چه هزاران بانوی این کره خاکی
من چون هنوز پا از گربه نقشه دنیا بیرون نگذاشته ام ، پس نمیتوانم در خصوص اینکه چه بر سر زن ها در آن سوی آبها می گذرد چیزی بگویم
اما در این سی و یک بهاری که در همین سوی آب ها گذرانده ام
بی اغراق مظلوم تر از زن موجودی ندیدم
که از وقتی که چشم باز کرد و خود را شناخت
چه در خانه و چه در کوچه و چه در مدرسه و دانشگاه و چه در محل کار چیزی بجز ظلم ندید و چاره ای جز فرو خوردن بغض نداشت
چه زن ها که به خانه بخت رفتند و بجز بدبختی که ناشی از اجبار در رفتن بود چیزی ندیدن
چه زن هایی که تا به خود آمدند طفلی معصوم در دامن خویش دیدند و مهر مادری اجازه نداد چیزی به نام خوشی و رفاه را ساعتی بیازمایند در حالیکه طفل معصوم را تیمار نکرده باشند
زن مظلوم است
چه زنی که شوهرش کار کند و چه نکند
چه زنی که خود نان آور خانه باشد و چه نباشد
در هر صورت مرد همیشه از وی طلبکار است
مرد همیشه غذای گرم و چای لب سوز میخواهد
لباس اتو کشیده و زندگی مرتب میخواهد
کاری ندارد که امروز زن بیمار بوده یا نه
زن اگر دوشادوش مردش کار کند و زحمت بکشد هم باز باید اول به فکر ناهار و شام خانواده باشد
در دانشگاه دیدم
زنانی که هم همسر بودند ، هم مادر بودند ، هم کارمند بودند و هم دانشجو
همیشه سوالم این بود که
چرا یکی پیدا نمیشود به این زحمتکشان مدال دهد؟
بعد فکر کردم چه مدالی برازنده اینان است؟
طلا؟
واقعا مدال طلا کافیست؟
آیا مدالی با ارزش تر از طلا نیست که برای فقط یک روز زحمت این بزرگواران تقدیمشان کنیم؟
از شما می پرسم
آن زنی که اتفاقا میتواند خواهر ما، مادر یکی از ما و یا یکی از اقوام ما نیز باشد
چگونه 24 ساعتش را تنظیم میکند؟
هر روز صبحانه درست میکند و فرزندش را برای مدرسه حاضر میکند
ناهار خانواده را محیا میکند و به اداره میرود
بعد از اداره هم به دانشگاه میرد
تازه شوهر خان، شام گرم هم طلب میکند
مگر یک انسان
تازه انسان ظریفی چون زن چقدر توان دارد؟
مگر یک روز چند ساعت دارد؟
چطور میشود؟
هر روز این اتفاق روتین تکرار شود؟
کدام رشته دانشگاهی اینچنین مدیریت را به کسی می آموزد؟
خودمانیم ، ما که مرد هستیم و ادعایمان تا آسمان هم میرسد
آیا توانش را داریم؟
آیا مظلوم تر از زن و مادر موجودی هست؟
وای به روزی که زنی ،مادر شود
از همان روز اول شکل گیری جنین خواب بر مادر حرام است
هر غذایی را نمیتواند بخورد
اگر درد داشته باشد هر قرصی را نمیتواند بخورد
هر کاری را نمیتواند بکند
آمدن بچه یک درد است (والبته چه درد طاقت فرسایی ) و بعد از آمدن هر روز صدها درد
چگونه میتوان از این مظلوم ترین موجود هستی تقدیر کرد؟
چگونه میتوان یک روز از زحماتش را قدر نهاد؟
مظلوم ترین موجود هستی
روزت مبــــارکـــــ
مِگم که ... دیروز برای اولین بار یک سخنرانی جدی داشتم
دیروز در خصوص تشریح یک مساله قرار بود برای 40 نفر از معلم ها (ی خانم) سخنرانی کنم.
واقعا که کار سختی بود.
اوایل جلسه سکوت سنگینی بر سالن حاکم بود. اما کم کم یخ ها آب شد و معلم ها تبدیل شدند به شاگردان شیطان و شلوغ و شروع کردند به صحبت کردن با بغل دستی هاشون.
نمی دانم علت از ناتوانی من در اداره جلسه بود یا روح شیطنت شاگردان در وجود آنها حلول پیدا کرده بود.
ولی یه چیزی رو متوجه شدم که چقد حس بدیه وقتی سخنران صحبت میکنه و میبینه که یکی داره با بغل دستی اش صحبت میکنه یا اینکه وسط جلسه یه نفر از جاش بلند میشه.
دیروز واقعا تمام اذیت ها، شیطنت ها ، پچ پچ کردن ها ، بیرون رفتن های الکی که سر کلاس های درس داشتم به یادم آمد.
حس بدی بود.
معلمین عزیزم ، دبیران محترمم و اساتید زحمت کشم ... واقعا ازتون معذرت میخوام.
دیروز فهمیدم چقد اذیتتون میکردم.
دیروز درک کردم چرا اونقد عصبانی می شدید.
شماها خیلی گل هستید .
خدا وکیلی اگه من جای شما بودم خودم رو با چوب و کمربند سیاه و کمبود میکردم.
به جای سالی یک بار باید هر روز از شما تقدیر بشه. شماها کوه صبر هستید.
واقعا ازتون ممنونم ...
مِگم که ... دیروز با یکی از دوستان رفته بودیم شیرکُش یَک کاری داشتیم... طبق معمول که اونطرفها جا پارک نبود مجبور شدم ماشین رِه دوبله پارک کنم
تا بریم و کارِ ما رِه انجام بدیم وقتی برگشتم دیدم زیر برف پاک کن یک برگ جریمه است.
رفیقم گفت: داداش برگ جریمه ؟؟؟
گفتم پس نه یادداشت گذاشته اگه دفعه ای دیگه از این کارا بکنی به بابات میگم
رفیقم هم یه نگاهی بهم انداخت و گفت: چیه جدیدا با مزه شدی
بعدشم گرفت برگه جریمه رِه پاره کرد و گفت: وختی رفتی جریمه رو دوبله دادی مزه ریختن از یادت مِره
و اینگونه بود که متوجه شدم پاره شدن یک برگ کاغذ در زندگی چقد مِتانه بارا آدم گران تِمام بشه

بارها پیش آمده که به خودمان قول داده ایم، مثلا عادت بهتر غذا خوردن یا پشتیبان گرفتن از اطلاعات کامپیوتر یا هر عادت خوب دیگری را در خودمان ایجاد کنیم. اما اغلب موارد این عادت ها به زودی از بین می روند و فراموش می شوند. در این مطلب چند راه و روش برای ساختن عادت و راه های جلوگیری از شکسته شدن آنها را آورده ایم. پس در ادامه با ما باشید.
ضرب المثلی داریم که می گوید «هیچ زمانی بهتر از الان نیست». زیرا نیروی اراده شما محدود است و بهترین زمان شروع کار همین الان است. اما با این حال روان شناسان توصیه می کنند که قبل از شروع یک عادت جدید، مطمئن شوید زندگی منظمی دارید. به عبارت دیگر اگر در استرس هستید و زندگی تان بهم ریخته، شروع یک کار یا عادت جدید که با زندگی روزمره متفاوت است، کار درستی نبوده و ادامه دادن آن بسیار مشکل خواهد بود.
ما قصد نداریم این کار را آسان جلوه دهیم: ساخت یک عادت گاهی مشکل است. عادت ها کارهایی هستند که عمیقا با رفتار شما عجین شده اند. به همین دلیل ترک یک عادت بد بسیار مشکل (و موجب مرض) است. و به همین دلیل ساخت یک عادت خوب احتیاج به تلاش زیاد دارد تا تبدیل به کارهای روزمره و اتوماتیک تان شود. اگر در همان ابتدا قصد ساخت چندین عادت را به یک باره داشته باشید، احتمالا همه آنها شکست خواهند خورد. بنابراین فقط روی یک عادت، تمرکز داشته باشید - حتی اگر این عادت بسیار کوچک است - و یکی یکی به سراغ بعدی ها بروید.
زمانی که یک هدف تعیین می کنید تا هر روز انجام دهید (مثلا ورزش کردن)، مشکل است که به سرعت آن عادت شکل گیرد و معمولا مدتی زمان می برد. پس اگر در روزهای اول آن عادت را انجام ندادید (یا اینکه آن جور که می خواستید انجام ندادید)، چندان به خود سخت نگیرید. عادت های خوب را آهسته و پیوسته شروع کنید تا با موفقیت بیشتری در شما نهادینه شوند.
برای این کار باید برای خود اهداف کوتاه مدت (مثلا در هر هفته) تعیین کنید. در شروع ورزش روزانه به خود فشار نیاورید. در هفته اول دو یا سه روز ورزش کنید. سپس به آرامی آن را بیشتر کنید و ادامه دهید. هر چه بیشتر ادامه بدهید، ادامه بیشتر آسان تر خواهد شد.
در نکته های سلامت ذهن سایت eHow یک راه بسیار عالی برای نهادینه کردن عادت آمده است: عادت جدید را بر پشت (piggyback) یکی از عادت های همیشگی تان، سوار کنید. فرض کنید می خواهید عادت کنید تا هر روز دندان های تان را با نخ دندان تمیز کنید. اما گاهی به علت فراموشی یا تنبلی آن را انجام نمی دهید. خب، نخ دندان را کنار مسواک خود بگذارید و همیشه پس از مسواک، از نخ دندان نیز استفاده کنید. یا مثلا اگه باید هر روز ویتامین مصرف کنید، قوطی آن را داخل ماگ قهوه خوری تان بگذارید. حالا صبح ها همراه با خوردن قهوه همیشه یادتان می ماند که ویتامین های تان را نیز مصرف کنید (عکس بالا).
گرچه قدیمی است اما هنوز هم در بسیاری جاها داشتن شریک جواب می دهد: پس یک همکار پیدا کنید. رفتن به سالن ورزش یا رژیم گرفتن می توانند بسیار مشکل باشند، خصوصا اگر شما باشید. اما اگر شخص دیگری نیز همراه شما ورزش کند یا رژیم بگیرد، احتمال ادامه کار بسیار بیشتر می شود. (زیرا اگر روزی یکی از شما عادت خود را انجام ندهد، نفر دوم، او را به انجام آن تشویق می کند. از طرف دیگر چون به فرد قول داده اید که این عادت را ادامه دهید، به خاطر خجالت اش هم که شده ادامه می دهید.)
پس از انجام اهداف کوتاه مدت اولیه، زمانی که به هدف اصلی و نهایی رسیدید، شاید انجام آن بسیار مشکل به نظر برسد. («من تا آخر عمرم هر روز ورزش خواهم کرد»). اما بدانید، زمانی که یک عادت نهادینه شود، ادامه آن بسیار آسان تر خواهد بود. مطالعات نشان می دهند که لازم نیست تمام عمر برای داشتن یک عادت بجنگید، بلکه تنها ۲۱ روز برای شکل گیری یک عادت کافی است. پس از این زمان قسمت مشکل کار تمام شده و بقیه خود به خود پیش خواهد رفت. زیرا عادت نهادینه شده و از این به بعد خود مغزتان آن را یاداوری و اراده کافی برای انجام آن تولید می کند. منظور این نیست که پس از ۲۱ روز دیگر هیچ تلاشی لازم نیست ـ اما تلاش خیلی کمتری نیاز دارید - منظور از این قانون دادن یک هدف برای روزهایی است که احساس نامیدی می کنید. در این زمان به خودتان بگویید که «فقط تا روز ۲۱ ادامه بده».
منبع: نارنجی
مِگم که ... چند وخت پیش رفته بودم خانه یکی از اقوام مهمانی
هر چی گشتم جا پارک گیر نیاوردم ، بارا همین ماشین رِه جلو پل یه خانه پارک کردم و شماره موبایلمه گذاشتم زیر برف پاک کن.
نیم ساعتی نشسته بودیم که دیدم موبایلم زنگ خورد
گوشی رِه گرفتم و گفتم : بفرمایید.
طرف از اون ور خط مِگه: آقا این پراید مال شماست؟
گفتم: پس نه ... بی ام و بغلی مال منه ! شماره مو گذاشتم رو پرایده ریا!! نشه
مرده گفت: اِ جدی؟؟؟ حالا که اِنقد با مزه ای سر راه برو چهار تا لاستیک هم بیگیر رو بیار
گفتم: همین الان که دارم فکر مُکنم به این نتیجه رسیدم که غلط کردم رِه بارا همین موقع ها گذاشتن دِگه
من تا 5 ثانیه دِگه خدمت شما هستم... لطفا شما خونسرد باش و اقدام فیزیکی نکن
و اینگونه بود که من از جایگزینی چهار حلقه لاستیک جلوگیری کردم.
گویند روباهی خروسی را از دیهی بربود و شتابان به سوی لانۀ خود می رفت. خروس در دهان روباه با حال تضرع گفت:"صد اشرفی می دهم که مرا خلاص کنی." روباه قبول نکرد و بر سرعت خود افزود. خروس گفت:"حال که از خوردن من چشم نمی پوشی ملتمسی دارم که متوقع هستم آن را برآورده کنی." روباه گفت:"ملتمس تو چیست و چه آرزویی داری؟" خروس گرفتار که در زیر دندانهای تیز و برندۀ روباه به دشواری نفس می کشید جواب داد:"اکنون که آخرین دقایق عمرم سپری می شود آرزو دارم اقلاً نام یکی از انبیای عظام را بر زبان بیاوری تا مگر به حرمتش سختی جان کندن بر من آسان گردد." که البته این حیله ای بود از طرف خروس برای رهایی از دندان روباه!
روباه که استاد حیله و فریب بود گفت:"جرجیس! جرجیس!" با این حرف دهان روباه نتنها باز نشد بلکه فشرده شد و استخوان خروس شکست!
خروس گفت:" خدا لعنتت کنه که بین این همه پیغمبر جرجیس رو انتخاب کردی!
مِگم که ... پَیروزا که خَیلی هوا گرم بود برای یه کاری رفته بودم سمت فلکه شهرداری
خلاصه بعد از اینکه خسته و کوفته کارمه تِمام کردم خواستم برگردم خانه
بارا همین آمِدم کنار خیابان
هر تاکسی که از کنارم رد مُشُد مُگفتم : شالیکوبی
بعضیاشان که خَیلی مودب بودن و در طرح های تکریم ارباب رجوع شرکت کرده بودن و کتاب موفقیت در کسب و کار و احترام متقابل به مشتری اثر آنتونی رابینز رِه خوانده بودن یه کله ای (احتمالاً) به معنی نه و مسیرم نِمُخوره یا مُخوام برم ناهار حال نِدارم مسافر بیگیرم و خلاصه یه همچین چیزایی تُکان مِدادن...
ولی اونایی که در طرح و کلاس هایی که در بالا اشاره شد شرکت نِِکرده بودن و حال و حوصله مطالعه هم نِداشتن اصلا نگاه هم بهم نِمِکردن و انگار نه انگار که من با دو متر قد و 120 کیلو وزن کنار خیابان ایستادم
خلاصه یَک جُوان مرد که آدم رِه یاد فردین خدا بیامرز مِنداخت و تشابه بی حدی به پترس فدا کار و ریزعلی خواجوی هم داشت نیش ترمزی زد و گفت بپر بالا...
منِه رِه میگی عینو قرقی در جلو رِه باز کردم و پریدم تو ماشین
خلاصه ماشین راه افتاد بعد از گذشتن از فلکه کاخ و کاپری رسیدیم نزدیکای دادگاه انقلاب
گفتمش: ممنونم قربان پیاده مِشم
گفت: نگه دارم
یه ثانیه فکر کردم و گفتم: چه کاریه ! ... خودمو پرت مُکُنم بیرون ... دِگه بالاخره شمام خسته شدی از صبح پشت فرمان !
بنده خدا راننده رِه مِگی یک جوری زد رو ترمز که من دِگه جرات نِکردم بقیه پونصد تومنی که بهش داده بودم رِه بیگیرم و مثل فشنگ در رفتم
مِگم که ... اصولا من با یک کوه خصوصیات اخلاقی بد ، دو تا خلق خوب دارم
یکی اینکه اگه بشنوم یا ببینم کسی در کار و زندگی پیشرفتی کرده، پُستی گرفته یا چیزی خریده از ته قلب خوشحال میشم و آرزوی موفقیت های بیشتر براش میکنم و از خدا میخوام به من هم کمک کنه تا بتونم من هم به اون پیشرفت و موفقیت برسم.
دوم هم اینکه کنجکاو (فضول) نیستم... یعنی سعی میکنم به کاری که به من ربطی نداره دخالت نکنم و نظر ندم.
صبح ها تو مسیر اداره پیرمردی (50-60 ساله) بود که هر روز صبح جلو خانه اش را با آب می شست. حتی تابستان ها که خیلی از همشهری ها با مشکل کمبود آب مواجه بودند و ساعت ها بی آبی را تحمل میکردند.
چندین بار تصمیم گرفتم جلو برم و به ایشان یاد آوری کنم که وضعیت آب شهر چقد خرابه و این کار شما باعث میشه چندین نفر ساعات بیشتری را بی آب بمانند، اما همان عادت دوم بهم اجازه نمیداد که فضولی کنم و البته همیشه ناراحت بودم که چرا نمیتونم به ندای قلبم گوش کنم و به ایشان تذکر بدم.
امروز که طبق معمول از پیاده رو به سمت اداره می آمدم دو خانم رو دیدم که زیر درختان نارنج مشغول جمع کردن بهار نارنج هستند. اول خوشحال شدم که چقد آدم های فهمیده ای هستند که فقط به شکوفه های ریخته شده زیر درختان بسَنده میکنند.
اما وقتی نزدیک تر شدم و آنها هم بهار های ریخته شده زیر یکی از درخت ها رو جمع کردند ، رفتند سراغ درخت بعدی و شروع کردن به تکان دادن درخت.
یک آن خشک شدم و پاهام از حرکت ایستاد. حس کردم یکی داره منو به شدت تکان میده.
دیگه نتونستم تحمل کنم و رفتم جلو
گفتم: خواهرم خیلی ببخشید ... خیلی خیلی معذرت میخوام ولی چرا درخت رو تکان میدید؟؟؟؟ گناه داره ...
گفت: خب میخوایم بهار جمع کنیم
گفتم: ماشاالله امسال اونقد درخت ها بار دادند که با یک باد کلی شکوفه زیر درخت میریزه... اصلا نیازی نیست شما برای جمع کردن بهار، درخت رو تکان بدید
اون ها هم معذرت خواهی کردند و گفتند حق با منه و من هم ازشون تشکر کردم و به راهم ادامه دادم ...
به امید اینکه هیچ درخت نارنجی بخاطر شکوفه های زیباش تکانده نشه
مِگم که ... یه همساده داشتیم جُوان نبود ولی خا خَیلی هم پیر نبود. چند وقتی بود شنیده بودم سرطان گرفته که پَیروز که دم در بودم دیدم بِچِه هاش انداختنش میان ماشین و بردنش بیمارستان.
حس کردم که این بار دگه مثل دفعه های قبل نیست. دیروز بود که دیدم همه دم خانه شان جمع شدن و فهمیدم که بنده خدا وقت نکرد امثال شکفتن شکوفه های بهار نارنج رِه بوینه و به دیار باقی شتافت.
خدا بیامرزش ...
اما ماجرا سر اینه که دیروز که دم در بودم و داشتم بردن جنازه مرحوم به خانه رِه تُماشا مِکردم یه خانُمه (35-40 ساله) داشت رد مُشُد.
یَک هیجان خاص بهم گفت: آقا ببخشید چی شده؟
منم با خونسردی گفتم: چیز خاصی نشده ... فِقط یه نفر مرده
گفت: ااااااااااااا واقعا؟
+ :اَره
-: کی بود؟؟
+( با چشمای متعجب): شما مگه همه محل رِه مِشناسی؟ ایشان آقای ... بودند...
-: جُوان بود؟
+(رویش دو شاخ بر بالای سر): والا بستگی داره مقیاس شما بارا جُوانی چی باشه... اگه با من مقایسه کنی نخیر جُوان نبودند ... ولی اگه با شما بخوای بسنجی خَیلی جُوان بودند
- (با یَک قیافه متعجب که انگار RPG خورده باشه میان برجکش): مگه من چند سالمه؟؟؟؟ من که سنی نِدارم
+: مگه من نماینده ثبت احوالم؟ به من چه که شما چند سالته ؟؟؟
و خانم پشیمان از سوالی که پرسیده بود و یا شاید پشیمان از کسی که انتخاب کرده بود برای پرسیدن به سوی نانوایی روانه شد
نظرات ()